تبليغاتX
....!اي اختر هشتمين ، براين جاده بتاب........ من مي آيم به آستانت ، به شتاب ........ تا جمع کني درون اين سينه ي تنگ ........ آرامش آسمان و آرامش آب ........

عاشقانه های یک زائر

 

> عاشقانه ی نخست :

 

بهار طعم تو را دارد ، بهشت شکل نگاه توست

عجیب حال دل من ... ، نه ! عجیب پرتو ماه توست !

به شوق دیدن خورشیدت ، نشسته ام تهی و تنها

در آرزوی سحر گاهی ؛ سحر مرید نگاه توست

اگرچه مشهد احساسم ، گرفته حالت و بارانی است ،

در این سترونی ایمان ، دلم مسافر راه توست

عجیب حال دلم تلخ است ، شبیه حنجر معصومت !

چرا که در شب نامردی ، درآرزوی پگاه توست . . .

امام غربت و تنهایی ، بیا به صحن دلم گاهی

تمام دلخوشی این مرد ، نگاه گاه به گاه توست

هنوز حرف دلم این است ، اگرچه خسته و دلگیرم ،

بهار طعم تو را دارد ، بهشت شکل نگاه توست 

 

 

*****

 

> عاشقانه ی دوم : 

 

السلام علیک یا غریب الغربا

السلام علیک یا معین الضعفا

 

      در چنبره ی رویاهایم می پیچم و این مانده ی در راه را سوق می دهم به سمت جاده ای که عشق و غربت از مشرقش تا همیشه ی تاریخ تابش خواهد داشت .

     جاری می کنم خود را با این همه احساس های نا شکفته تا شرق ترین زمان ها تا کوچه هایی که بوی آهوانش مشام زمان را متبرک  می خواهند .

     امروز وقتی قلم در دستهایم لرزید ، در برابر ت ایستادم و شکستم !

     در برابرت ایستادم تا شرح ناشکفته های احساسم را ببارانم !

     در برابرت ایستادم و همه ی بودهای ناآرامم را بر فراز مناره های منورت شکستم .

     در برابرت ایستادم و کوچه های ذهنم را با پرتو ماهتاب جمالت از شرّ سیاهی های سیال زدودم !

      در برابرت ایستادم تا شرحه ای کوتاه از غربت چشمهای هراسانم را به سمت کوچه های خراسانت پرواز دهم ! اما چگونه می توانم با انبوه غربتی که تو داری ، از غربت اکنون چیزی بر زبان آورم !

      یا غریب الغربا !

     دلم برای غربت نگاهت بسیار تنگ می شود و باور کن مانده ام که چگونه آیه های زمینی نگاهم را به تماشای آستانت بیاورم ؟!

     اما باید بگویم ! باید همه ی شروه های دلم را پرواز دهم ! باید از این اندوهی که بر جانم سایه افکنده است ، بکوچم .

    ای دل ! بر من تلنگر مزن که چیزی مگو ! آری ! آری ! او غریب الغربا ست ، اما دل من کجا ! دل او کجا؟!

     او دلش بزرگ ترست ، و بهتر از همه ی ما توان آن دارد تا این اندوه های بی قرار را سامان بخشد ! پس بگذار بگویم ! بگذار نی لبک نگاهم ، همه ی نواهای دلتنگ هستی اش را به سمت کوچه های خراسان جاری کنند ! . . .

 

*****

 

> عاشقانه ی سوم :

 

    من معصوم نیستم و در آبشار نگاهم می توان آلودگی های آمال را به تماشا نشست !

    من معصوم نیستم ؛ اما می توانم هروله ی نگاه های هراسان مردم سرزمینم را تنفس کنم ! می توانم آوار دغدغه ی زمان را در سیمایشان بشنوم ! می توانم در لابه لای زخم های ضخیم جانشان ، اندوهی به وسعت زمان را نگریسته و در گستره ی گوش های بی تفاوتی مردمان رنگ پرست  فریادشان کنم ! . . .

     یا مولا !

     برای بیان این اندوه های بی سرانجام ، زبانم را توان بیان نیست و ایمانم را توان ایستادن در برابر شان ! حضور بهشتی ات را محتاجم و بیان آسمانیت را نیازمند !

                     

 

*****

 

> عاشقانه ی چهارم :

 

     اقیانوس به اقیانوس ، دریا به دریا و کوه به کوه ایستاده و بغض های مردمش را نگریسته ام و در لابه لایشان واژه ای مشترک ، با طعمی تلخ و شیرین نگاه نگرانم را به سمت خویش پرواز می دهد . می بینم در همه جا می توان آن واژه ی مقدس را خواند و گفت و معنایش را دریافت . چه شوری دارد این واژه ؛ این واژه ی مقدس درد !

   انگار همه ی آدم ها با هر زبان و لهجه ای که باشند معنای درد را می فهمند ! اصلا درد نام دیگر زیستنشان است ! درد هم روکش خوابشان است هم جامه ی تلاششان !

     نمی دانم چرا ؟! اما می دانم که آدمی بی درد می میرد ، نابود می شود و خاکسترش را بادها به رقص می آورند و بربادشان می دهند !

     درد باید باشد تا اُستن حنانه ای هم برایت فراهم آورند . . . درد باید باشد ؟! باشد!  ببین ! ببین چه می گویم ؟ اینجا درد را می توان بر جان خویش نشاند و تماشا کرد ؛ اما نمی توان شعله های درد را در جان آدم های داغ بر دوش ، نگریست ؛ آدم هایی که بی گناه درد می کشند ، بی گناه دود می شوند و بی گناه باد ها خاکسترشان را برباد می خواهند !

     آری ! درد واژه ی مشترک انسان هاست واژه ای با طعم تلخ و شیرین ! واژه ای به رنگ مرگ !

 

 

*****

 

> عاشقانه ی پنجم :

 

      وقتی باران می بارد ، تمام وجودم از لحظه های آسمانی سرشار می شوند . تمام وجودم به یمن گام های بی دریغ باران ، سبز می شوند و دانه های نیاز یکی پس از دیگری از لابه لای خاک های خواب آلود سر بلند می کنند تا آواز رویش را در نگاه مسافران مانده بشکفانند .

     و اینک باران آمده است . خاک ها تن خواب آلودشان را می تکانند تا دانه ها رویش سبزشان را آواز دهند و دل ها بال در بال سبزه های صداقت ، سمت کوچه های ستارگان پروازی کنند بهت آور !

     باران آمده است ، اما همانند دیروزهای دل انگیز ، دیگر دل ها را شوق پریدن نیست ، و دانه ها را شوق رُستن ! باران آمده است ، اما دیگر نگاه ها سبز نمی خوانند ، سبز نمی اندیشند ، سبز نمی فهمند و انگار این همه باران که از آسمان لطف نزول می یابند ، سرچشمه ی کویرند ! انگار آدمهای نشسته در زیر باران ، زبانش را نمی فهمند و نمی دانند که باران تنها تولید کننده ی ترانه های سبز است !. . .

    در پهنای اندیشه ام غوطه می خورم و ایمان می آورم به باران و زبان سبزش ! ایمان می آورم به بنفشه هایی که از لابه لای بیرق برف ها ترانه های رویش را آواز می دهند ! و می اندیشم به روزها و لحظه هایی که ما انسان های دربند ، دربندشان می شویم ، عشق را در سرمای شک منجمد می خواهیم و بال های گشایش را از رسیدن به آسمان آرامش باز می داریم .

   باران هست ، اما ما . . .  ما چه کرده ایم برای پاسداشت این باران بی دریغ ؟!  ما چه کرده ایم و چه    می کنیم ؟!

    باران هست ، اما خدا را ! تا کی تغافل ؟!

    تا کی پرسه زدن در دایره های تردید ؟!

 

*****

 

> عاشقانه ی ششم :

 

       جهان پنجره ای کوچک از برزخ موعود است و ما مسافران آماده تا بار دیگر سفر را بیآغازیم .

      جهان پنجره ای کوچک از برزخ موعود است ؛ و ما آماده ایم تا کالای خویش را برای بهشتی یا جهنمی شدن به تماشای چشم ها سپاریم . 

      جهان پنجره ای کوچک از برزخ موعود است و ما . . . ؛ راستی ما چه کرده ایم ؟! . . .

    در لحظه هایمان با دستان تغافل سبد سبد آیه های یأس پاشیده ایم ؛ با پرسه در بازیهای سیاه سیاسی وجدانمان را فروخته ایم ؛ با رابطه ها ضابطه ها را خانه نشین کرده ایم و بی خیال هرچه آخرت در کوچه های دنیا به دنبال دنیا دویده ایم !

      چه سرانجامی برای خویش مهیا کرده ایم ؟!

      چه سرانجامی . . . ؟   

      چه سرانجامی . . . ؟

 

     ای خورشید خراسان !

     توان بیانم ناتوان شده است ؛ و از بیان همه ی دغدغه های آتشینم بر حذرم می دارند این اشک های تحیّر ! تنها تو را به آنکه دوست تر داری ، سوگند ! نگاهت را بر روزهای مکدّرمان بتابان تا از این برزخ بی قراری و از این همه تیرگی های تردید بکوچیم !

 

 

*****

> عاشقانه ی هفتم :

 

      ماه در من می ریزد تمام هستی اش را ؛ و من می شکفم با خنده های بهشتی اش !

      سبزه ها به احترام نگاهش قد می کشند در باور این مسافر جامانده ؛ تا شوق سبزه ها شوری دردلش بپاشد  و ماندن را بر رفتن به آنسوی آبهای آرامش تشویق کنند .

     مهربانی در کوچه می وزد و عطر یاس ها در ضمیر زمین غوغایی بپا کرده است . بنفشه ها چراغ به دست آمده اند تا مسیر را از همیشه روشن تر کنند و عابران بهشت بی هیچ دغدغه ای مسیر سبز سفر را با گام های خویش از عطر حضور بیآکنند !

       چه نسیمی می وزد و چه شوقی در زوایای پنهان لحظه ها جاری است !

      کبوتران در همه جا سبزند و چشم ها با نگاهشان عاشقی می کنند و پروازشان را مثل عطری نجیب بر شوقشان می آویزند تا سرشار از شوق پریدن باشند و یادشان باشد باید پرواز کرد ، باید عطش آسمان را در دل شعله ور داشت تا مبادا پرواز از یادها پرواز کند !

     چه شوقی است در من ! و چه آرامشی است در پنجره های ساکت نگاهم ! . . .

 

    - شهاب ! . . .

    - شهاب ! . ..

    - شهاب بلند شو !

    - آفتاب از شرق میل تابش کرده است ، اما تو هنوز در خوابی !

    - بلند شو شهاب ! نمازت قضا نشود . . . .

     زنگ همراهم را خاموش می کنم و دقایقی بعد بر سجاده ام نشسته و به مهتابی می اندیشم که با خنده های بهشتی اش می شکفتم ! . . . 

 

*****

 

> عاشقانه ی هشتم :

 

      

     آفتاب تابش بلند خویش را آواز داده است ، و من رو به آفتاب نشسته و تمام دلتنگی ام را در چشم هایش می پاشم .

     دلتنگی عجیبی در من سرباز کرده است و من بیقرار بیقراری خویشم !

      از این همه صداها ی مکدّر ، از این همه نگاه های عقیم که در کوچه ها جاری است ، غربتی غریب در من می آویزد و بغضی شگفت مسیر صدایم را مسدود می کند و سکوتی سیال سراسر هستی ام را در می نوردد ؛ سکوتی که با همه ی عمقش ، شور درونم را آشفته می کند ، آوازم می دهد و از هیاهوی هراس بیدارم می خواهد .

      بیدار می شوم ودست بر سینه ی هراس نهاده ، بر می خیزم .

     به دور دست می اندیشم ، به محل رویش خورشید ! و دلم را پرواز می دهم تا گنبد زردی که عاشقانش به جان دوست تر دارند ! تا کبوترانی که عاشقانه بر گرد گنبد طلایی اش طواف می کنند و معنای عشق را با توان بال های خویش به زیباترین بیان در چشم های زائران به تماشا می سپارند .

       بلند می شوم . شوق در من شعله می کشد و عطش آرامش در لابه لای هستی ام بیداد می کند . رفتن بر من تلنگر می زند و شور سفر را در من می پاشد . آنگاه  لطیفه ای در رگان منجمدم جاری می شود ، دلم را باران می نوازد و رویشی در حنجره ام فرمان آواز می دهد و من می بارم و   می خوانم : 

 

ای اختر هشتمین ، براین جاده بتاب

من می آیم به آستانت ، به شتاب

 

تا جمع کنی درون این سینه ی تنگ

آرامش آسمان و آرامش آب !

 

 

*****

 

+ نوشته شده در  86/08/01ساعت 3:35  به قلم شهاب الدین رهنما  | 



کي خواهي آمد..... اي کسي که خبر سبزت درهمه جا پيچيده است...                                                                                                                  بودن تو با من موهبتي است الهي ؛که نصيب اين مسافرشده است. تا ديداري ديگر بدرود